که از آن همه ی حجم حیات مکیده می شود...
همه ی آن انرژی لازم، برای ادامه...
همه ی آن ایمان...
پ.ن:
شمع،
روشن که شد،
یا در زجر بودن است،
یا در حسرت خاموش نبودن...
حکایت ماست، حکایت شمعی که روشن می شود...
حکایت زجر هایی متناقض با هم. حکایت تنگناهای بی نهایت، که از این تنگنا، به آن دیگری پناه می بری و هم زمان، دوست داری این بازی را. دوست نداری که از صحنه پایین بکشندت.
گاهی فکر می کنم، این تنها ایمانی است که آخر از همه بر باد می رود.
ایمان به اینکه دوست داری باشی! گیرم از بی طاقتی، مچاله شده، زیر بار همه چیز...