تبليغاتX
نقش مجاز -
آن روزی، داشتم فوت می کردم به تجمع مورچه هایی که روی شکلات های آب شده چمبره زده بودند. انگار توفان به جانشان افتاده باشد. یکی شان جدا افتاد. از ارتفاع صد و هشتاد سانتی، خوب می شد دید که هنوز به اندازه ی یک بند انگشت در یک جهت نرفته بود، چطور دلسرد می شد و جهت عوض می کرد. دنبال بوی اسید فرمیک هم قطاران بود. از مرحله پرت بود. از آن پرت های دلخراش. آن قدر با انگشتم مانع سر جهت های اشتباهش گذاشتم که آخر رسید.

مورچه به نظر، در تنهایی خودش داشت تجربه ها می کرد و پا بر خشکی های ناشناخته می گذاشت! ولی خوب، من از صد و هشتاد سانت بالاتر گفتم، زکی!

موخره:

امروزی، داشتم دوباره به مورچه فکر می کردم. من نمی توانستم کاری کنم که مورچه حرکت کند. فقط می توانستم جهت حرکتش را اصلاح کنم. اگر مورچه حرکت نمی کرد، از من چیزی ساخته نبود.

 

پ.ن:

آن روزی، داشتم به رفیقی می گفتم، زندگی، توده ی خواب های تو در توی بی انتهایی است که هر از گاهی که می فهمیم خواب بوده ایم، از یکی از آنها می پریم. (با نگاهی به بلاگ پالپ-فیکشن)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:51  توسط مجتبی غریبی  |