مورچه به نظر، در تنهایی خودش داشت تجربه ها می کرد و پا بر خشکی های ناشناخته می گذاشت! ولی خوب، من از صد و هشتاد سانت بالاتر گفتم، زکی!
موخره: امروزی، داشتم دوباره به مورچه فکر می کردم. من نمی توانستم کاری کنم که مورچه حرکت کند. فقط می توانستم جهت حرکتش را اصلاح کنم. اگر مورچه حرکت نمی کرد، از من چیزی ساخته نبود.
پ.ن:
آن روزی، داشتم به رفیقی می گفتم، زندگی، توده ی خواب های تو در توی بی انتهایی است که هر از گاهی که می فهمیم خواب بوده ایم، از یکی از آنها می پریم. (با نگاهی به بلاگ پالپ-فیکشن)