گاهی این طوری می شوم، ولی زیاد دوام نمی آورد. صدای دختر بچه های هفت، هشت ساله ی مدرسه ی کنار دانشگاه می آید. سرود می خوانند. جیغ می کشند. می خندند. سر کلاس هفت و نیم صبح نشسته ام. طبقه ی سوم ساختمان. آسمان باز است. برج میلاد معلوم است. کوه های سر تهران هم.
من به آینده شان فکر می کنم و حس تهی بودن به سراغم می آید و می رود.
**
وقتی یک من قوی درون آدم باشد، و من های دیگری نه به آن قوت. معمولا، ادامه ی راه از این سناریوها خارج نیست:
۱. من قوی، من های دیگر را هم بالا می کشد.
۲. من قوی، بر من های دیگر سخت می گیرد و من های دیگر، شورش می کنند. شورش توده هایی ضعیف که به یکباره همه چیز را به موجی سهمگین می برد.
بسته به اینکه من قوی، تا چه اندازه خام باشد، گزینه ی ۲، محتمل تر می شود. پس، یک فرضیه این است که اگر من قوی، در سن های پایین تر، فعال شود، احتمال سقوط بیشتر است.
بسته به اینکه انسان، تا چه حد ایده آل نگر باشد، خطر فاجعه بیشتر است.
***
پدربزرگ، خردتر که بودیم، داستان من درآوردی پیرزنی را می گفت که تمارض کرده بود و زیر تشکش، مقداری نان خشک ریخته بود. طبیب که بالای سرش می آمد، روی تشکش، غلت می زد و صدای شکستن استخوان هایش را به گوش طبیب می رساند. دیدم این داستان چه خوب است برای سناریوی ۲.