1
"گر می گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام"
من به زودی خواهم مرد...
و همه ی افکار و عقایدم... روحیاتم... شخصیتم... و تمام آن چه با رنج بسیار اندوختم...
بکر و دست نخورده، زنده به گور خواهد شد...
خداحافظ آدمها!
2
*
« دور از رضا بهت گفتم تو زنِ رضا، عروسِ مایی... از دست من نمیتونی سر بخوری... دفهی آخر گفتم، دفهی آخریه که میگم؛ دفهی دیگه نَفَس نداری... کی اسم تو رو گذاشت شریفه!؟»
**
(+)
"ما کاری به حکم نداریم
حکم رو کاغذ مال محکمه ست
اصلیت حکم مال خداست
که ما و منش ریخته و گلریزون می کنیم واسه کسی که
آزاد میشه از این چاردیواری
که همه ی دنیا چاردیواریه
کرم مرتضی علی
یه مرد که واسه ی شرف و ناموسش
دوازده سال رو کشیده
وجدانش بالاتر از این پولهاس که کاغذیه
سلامتی سه تن، ناموس و رفیق و وطن
سلامتی سه کس، زندونی و سرباز و بی کس
سلامتی باغبونی که زمستونشو از باهار بیشتر دوست داره
سلامتی آزادی، سلامتی زندونیای بی ملاقاتی..."
+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 20:34 توسط مجتبی غریبی
چو تخته پاره بر موج...
رها،
رها،
رها...
من
ترحم برانگیز است "م"...
نه؟
می دانی،
دی شب، گاز را باز کردم و فندک زدم.
شعله کشید...
ساعدم بالای شعله بود،
می دانی...
چیزی حس نکردم... یک ذره فقط دستم یک لحظه گرم شد...
تخم مرغ ها را دستم گرفته بودم که بشکنم توی ماهیتابه که دیدم
بوی موی نیم سوخته می آید،
می دانی "م"...
آدم گاهی اوقات می سوزد و نمی فهمد...
خیلی غصه برانگیز است که از بوی دل نیم سوخته بفهمی که
چه بلایی سرت آمده است
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:45 توسط مجتبی غریبی
|
آدمها تنها که می شوند، شروع می کنند به درخشیدن و عصاره ای از درخشان ترین این افکار و حالات، از لا به لای کلماتشان شارش می کند روی سر بقیه ی آدمها...
آن موقع است که بقیه باید سکوت کنند و تماشا...
اما اغلب نمی فهمند و تمام سعی شان را می کنند که آن منبع درخشان را در دستانشان بگیرند...
اما فقط مزاحم تنهایی آن آدم می شوند...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 1:42 توسط مجتبی غریبی
|
1
شب است و راننده ی تاکسی اصلا خوب نمی راند...
به ندرت به راننده های خطی تذکر می دهم. برای سیگارشان یا خوب نراندنشان... برای اینکه بیشتر راننده های خطی، احساس مالکیت می کنند! حتی نسبت به جان سرنشین ها...
به راننده با لحن ملایمی می گویم..."می شه لطفا یه کم آرومتر برونید..."
در حالیکه به شدت عصبانی شده است، حداقل در سه پاراگراف با سه موضوع متنوع به من پرخاش می کند...
اما من فقط دارم مناظر بیرون، کنار چمران را نگاه می کنم...
نقطه (پایان سه پاراگراف راننده)
در دلم می گویم، درخت های کنار چمران زیر نور زردرنگ واقعا قشنگ می شوند.
2
امروز داشتم از عرشه همکف رو نگاه می کردم. همکف شلوغ پر تردد رو... داشتم فکر می کردم که چه تفاوتی در جنس نگاه کردنم به آدمهایی که دارن رد می شن و موزاییک های همکف می تونم پیدا کنم! حکما اکثر آدما هم همین طورین!
البته می دونم که این دیدگاه خیلی افراطیه و دور از واقعیت! اما به نظرم یه جاهایی واقعا خوب این منحنی رو تقریب می زنه. به خصوص وقتی یه کم از دنیامون بدم میاد. به خصوص تر، وقتی یه کم خودم رو زیادی درگیر و دربند آدم ها می کنم! نمی دونم چرا باید این همه در بند نگاهی بود که بین تو و موزاییک ها فرقی قائل نمی شه!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:7 توسط مجتبی غریبی
|
یا مهیمن
وبلاگی داشتم و دارم...
آنجا، شب نوشته هام را چهار سال می نوشتم... خیلی ها آدرس را دارند، خیلی ها هم نه... شاید یک روزی آدرسش را همین بغل اضافه کردم...
نمی خواستم، نظم لطیفش را به هم بریزم. تصمیم گرفتم اینجا هم بنویسم.
بیشتر از تحلیل ها و نظراتم... و کمتر از روزمره نویسی و شب نوشته ها...
اسمش را بگذاریم عاقلانه ها... اما نمی خواهم زیاد از آنچه هستم، دور باشم... آمیزه ای از تمام آنچه هستم... تنها تصویرم از عدسیی رد شده است که بعضی جاها را بزرگ کند و بعضی جاها را کوچک... آخرش را که بگیری باز ته چهره ای دارد از خودم
نیاز بود...
اینجاها را دیگر برای خودم می نویسم تا بدانم برای چه شروع کردم اینجا را!
- نقد شدن
- ارائه کردن نظراتم و آشنایی دیگران با مهارت ها و علایقم
- عمیق تر شدن دوستی ها... شکل گرفتن دوستی های جدید
- مکتوب کردن روند فکری ام
- بعید می دانم بشود افکار پراکنده ام، را هم این جا بنویسم. چون مستلزم هر روز نوشتن است و نظرم این است که اینجا، رعایت حال مخاطب را حتما بکنم.
* مهیمن... صفتی برای پرندگان است که بال می گسترند و تمام جوجه هاشان را زیر پر و بال می گیرند...
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 20:6 توسط مجتبی غریبی
|