- "من بچه ی جنوبم. رو ریگ داغ راه رفتم. به این راحتیا نمی میرم"
یادم امشب افتاده به اون. اصلا به نظرم خدا! گاهی فکر می کنم که تو نخواستی من اینجا زندگی داشته باشم. اون قدر، این تنهایی ذاتی و فلسفی و نمی دونم چی چی رو زدی توی پیشونی ما که هزار روزم که بندازنم توی انفرادی باز همین که روزی ده دقیقه با این و اون حرف بزنم تا اصوات یادم نره، کفایتم کنه... یا این طور ظنم بره که کافی باشه...
می بینی، اینجا برای من آدمها واقعیات زندگیَن. من هنوزم نمی تونم این حجاب ضخیم تنهایی رو بزنم کنار... گاهی از پس پرده تماشاشون می کنم. گاهی بعضی هاشون می میرن، ولی من نمی تونم بفهمم گریه کردن برای اونا یعنی چه. گاهی بعضی هاشون خیلی به من وابسته می شن، من هم به اونها وابسته می شم، اما باز انگار یه گوهری بوده باشه که کلا دست نخورده بمونه، هم تو من، هم تو اونا... گاهی من خیلی چیزها رو سانسور می کنم، چون این واقعیات زندگی ترسناک می شن. می دونی، انگار که نخوای به هیچ چیز حسابشون بیاری. یه ماسک باید بگیری جلوی صورتت و اون طور که فکر می کنی بیشترین بهره رو از این واقعیات زندگی میشه برد، زندگی کنی.
گیرم که بچه ی جنوب باشم، این زندگیت چرا همش سگ جون بودن منو محک می زنه... بذار با این آدمات معاشرت کنم. کسی تا به حال منو به اسم کوچکم صدا نکرده...