من یک مرد خوشبخت خواهم مرد
من لحظه لحظه ی این زندگی را، چشیده ام...
و بارها زندگی کرده ام
کاش توی بهشت،
زندگی خوبی داشته باشم،
خانواده ام باشند،
و ما - آن روح های گره خورده به هم...
همین
۱ مادرم پیر نشه، همین جایی که الان هست خوبه، انگار که الان درست روی نقطه ی عطف ایستاده باشه /۲ پدرم هیچ وقت مجبور نشه به من تکیه کنه / ۳ تا جوون هستم، طبیعت رو دریابم / ۴ از آسمون و نجوم بیشتر از اون چیزی که می دونم بدونم و بتونم ازش لذت ببرم. از رصد، کویر، آسمون. یه چیزی تو مایه های اون دیالوگ تلفنی معروف خیلی دور، خیلی نزدیک، بین سامان و خانم دکتر / ۵ دنیا کمی رنگ داشته باشه / ۶ سست نباشم / ۷ شخصیه
این چند نفر رو هم من دعوت می کنم
رها (freethinking.blogfa.com) - محمد (mohamwad.persianblog.ir)
شبها که در بسترم به آرامش می رسم
و عرق گیر خیس به سینه ام می چسبد
و از شقیقه هایم خطی از آب جاری است
بی آنکه چشمانم را بر سقف سفید زندانم ببندم
در گرماگرم شبهای پر حرارت اینجا
در بحبوحه ی نفس های آتشین
به تو فکر می کنم
ای سرود زندگانی من
پ.ن
* "گاهی آدم ها هنوز در سنی نیستند که سرگذشتی داشته باشند"
** زمان، آهنگر چیره دست، سهمگین ضربه هایی دارد و در این گذر روزگار، آن قدر می کوبد که جز نقشی که می خواهد، هیچ نخواهد ماند.
*** جمله ی قبلم ناظر بر جبر زمانه نیست، تواضع انسان در برابر زمان است که به حیرت وا می داردم. تواضع در همه چیز، از خاکساری جسم او در برابر زمان گرفته، تا سر سختی ها و خیره سری های جوانی او، از آرزوها و هوس های بی پایان او تا پختگی های پر از رنج او. آن چنان زبری ها و بی تناسبی ها و سرکشی ها را از او می گیرد زیر بار ضربات پی در پی که آدم دوست دارد سالها تواضع را در چهره ی انسان ببیند.