"به اسطوره چوپان فکر می کنم، مردی میانه قامت و به اندام. با آن چوبدست تراش خورده روی شانه اش که آرام و مطمئن ( اما نه بی خیال) دستهایش را از دو سویش آویزان کرده...
گاه از پشت ابرها می بینمش ... با همان خاصیتی که در چشمهای مطمئنش هست ، در گرگ و میش حوالی صبح، نی می زند برای رمه اش.... که در سِحر ِصدای نی از هراس گرگ ها و غفلت دوری از چوپان مصون بمانند ....
بیدک الخیر ...."(از pesarak.persianblog.ir)
** روی پشت بام کاروان سرا-ی قصر بهرام-، بی وقفه راه می روم و سعی می کنم جمله را در ذهنم بازسازی کنم. "نی می زند برای رمه اش، تا در سحر صدای نی، از هراس گرگها و غفلت دوری از چوپان مصون بمانند".
انگار همین پارسال بود که روی آن تپه های نیاسر، کنار آتشکده نشسته بودیم و داشتیم دشت وسیع را نگاه می کردیم
در واقع زمان متوقف شده است و همین است که دیگر نه لذتی دارد، نه دردی
سینه ام آتشفشان است و گدازه هایش همه ی وجودم را خورد
و چه کسی این رنج را فهمید
و این بهای چیست؟
بهای بودن؟ یا بهای آرزوهای دور و دراز؟
آه که چه فقیریم
و مطلقا چیزی در دستانمان نیست
و مطلقا چیزی از داشته هامان را نمی توانیم به بودن و وجودمان پیوند بزنیم و با خود به زمانی در آینده ببریم
پس انداز حرف بی معنایی نیست
به ما تنها، حال را داده اند
که زندگیش کنیم
گذشته، گذشته است و از آینده هیچ در دستانمان نیست
فقیریم و بهای این فقر
نیاز به وجودی لایتناهی و غنی است که حال آینده ی ما را بهتر و دل انگیزتر رقم بزند
و این وجود، تنها در قبال انجام آن چه از ما می خواهد
این معامله را می کند