تبليغاتX
نقش مجاز

"به اسطوره چوپان فکر می کنم، مردی میانه قامت و به اندام. با آن چوبدست تراش خورده روی شانه اش که آرام و مطمئن ( اما نه بی خیال) دستهایش را از دو سویش آویزان کرده...

گاه از پشت ابرها می بینمش ... با همان خاصیتی که در چشمهای مطمئنش هست ، در گرگ و میش حوالی صبح، نی می زند برای رمه اش.... که در سِحر ِصدای نی از هراس گرگ ها و غفلت دوری از چوپان مصون بمانند ....  

بیدک الخیر ...."(از pesarak.persianblog.ir)

** روی پشت بام کاروان سرا-ی قصر بهرام-، بی وقفه راه می روم و سعی می کنم جمله را در ذهنم بازسازی کنم. "نی می زند برای رمه اش، تا در سحر صدای نی، از هراس گرگها و غفلت دوری از چوپان مصون بمانند".

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 19:28  توسط مجتبی غریبی  | 

انگار همین پارسال بود که روی آن تپه های نیاسر، کنار آتشکده نشسته بودیم و داشتیم دشت وسیع را نگاه می کردیم

در واقع زمان متوقف شده است و همین است که دیگر نه لذتی دارد، نه دردی

 

سینه ام آتشفشان است و گدازه هایش همه ی وجودم را خورد

و چه کسی این رنج را فهمید

و این بهای چیست؟

بهای بودن؟ یا بهای آرزوهای دور و دراز؟

آه که چه فقیریم

و مطلقا چیزی در دستانمان نیست

و مطلقا چیزی از داشته هامان را نمی توانیم به بودن و وجودمان پیوند بزنیم و با خود به زمانی در آینده ببریم

پس انداز حرف بی معنایی نیست

به ما تنها، حال را داده اند

که زندگیش کنیم

گذشته، گذشته است و از آینده هیچ در دستانمان نیست

فقیریم و بهای این فقر

نیاز به وجودی لایتناهی و غنی است که حال آینده ی ما را بهتر و دل انگیزتر رقم بزند

و این وجود، تنها در قبال انجام آن چه از ما می خواهد

این معامله را می کند

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:44  توسط مجتبی غریبی  |