تبليغاتX
نقش مجاز
خیلی عجیب هست که احساس انسان، قبل و بعد از یک امتحان، به منتها درجه تفاوت می کند. این همه تفاوت، تنها در یک لحظه حاصل می شود. لابد مرگ هم همین طور است، قبل و بعدش. شاید کنکور، مثال کاملی باشد از مردن. مدت زیادی را با یک احساس، زندگی کرده ای و عجین شده ای. ناگهان، دیگر آن احساس نیست. خلاء، هیچ، تهی...

پ.ن ۱:

ایستاده ایم و نگاهشان می کنیم که علی می گوید، اگر اینها ده سال زندگی کرده باشند، نصف زندگیشان را درک کرده اند. بچه های اسکیت سواری را می گوید که توی پارک نیاوران جولان می دهند، در محل مخصوص اسکیت سواری. دنباله ی شبی است که سه نفری جدا شده ایم از جمعیت و از حالات این چند وقته حرف می زنیم و نشانه هایی می یابیم، از برگهای زرد روزهای پاییزی جوانی...

پ.ن ۲: خیلی وقت است که به بازی کردن شدن تحت قواعد یکی دیگر فکر می کنم.

پ.ن ۲.۵: به شدت حواسم هست که خوب باشم و کنترل زندگی در دستم باشد.

پ.ن ۳: پارک نیاوران، ماشین محمد، رویای سر ظهر، شب سمینار

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 2:27  توسط مجتبی غریبی  |