تبليغاتX
نقش مجاز
نویسنده هایی که گوش ها را مجال گفتن حرفهای پرشکایت خود نمی یابند، از گفتن به نوشتن می رسند... آخر، گوش های مردم خسته می شوند و ملول... پس چاره را در نوشتن می جویند. اما دریغ که دادخواهی، بر شکایت آنها نیست... گوش ها، از گفتن خسته و پر و لبریز می شوند... دل ها هم از خواندن، خسته و اشباع...

می بینی؟ آن قدر ها هم که به نظر می آید، گفتن یا نوشتن تفاوتی نمی کند... هر دو آدم را اشباع می کند... درست مثل شنیدن یا خواندن...

پر شده ام، از غرغر های نویسنده های غرغروی شاکی...

پس کتابها را زمین می گذارم که مشکل، از جای دیگرست... مدادم را هم می گذارم کنار همان کتابها...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:50  توسط مجتبی غریبی  | 

"نشسته ام كنار ديوار گوشه ي گوشه...كنج اتاق .
احساس خوبي است هميشه كنج تنهاست ، هيچ كس سعي نميكند كنج اتاق بنشيند مگر انكه آنقدر تنها باشد كه خود به تنهايي ، بدون مدد جستن از تو ومن ترجمه انزوا را بشناسد !
مي داني جيم خسته ام خسته
!
خستگي سالها راه پيموده و نپيموده به تنم مانده
آنقدرها جوان نيستم كه بخواهم دلداري دهم به خودم كه تنها يك دلتنگي گذراست !
چيزي در درونم به گذشته ها چنگ ميزند .
تنها 18 ساعت كار در روز نيست...تنها ساعتها دويدن به دنبال يك مجوز..يك تاييديه ... بالارفتن از اين پله ها عرق ريزان و خسته....
توهين ها ..تحقيرها ...فريبها ... تو ميداني كه هيچگاه انتظاري نداشته ام .
ديروز فكسي به دستم رسيد يك جمله كوتاه.. (( نشــــــــــد )) تمام !
در حاليكه بهت زده به آن نگاه ميكردم مشكيني زنگ زد
(( نشــــــــد )) و من بهت زده به ديوارها چشم دوختم
.
به هر دري ميزنم درها بسته است ، هر راهي ميروم بن بست است .
تلاشم را مضاعف ميكنم فايده اي ندارد و ميداني چيست كه مرا آزار ميدهد
ميترسم ...از انكه اينها تمام نشانه اي باشد براي آنكه دريابم راه را از ابتدا اشتباه پيموده ام !
به خودم اجازه نميدهم كسي به جز لبخند روي اين لبها چيز ديگري ببيند
ضعف نشان نميدهم كه بگذارم آشفتگي درونم را ديگران نظاره گر باشند
براي همين است كه وقتي يكي روزي لرزش دستهايم را ديد ..گفت چرا دستهايت ميلرزند و من در حاليكه آنها را در جيب پالتويم پنهان ميكردم خنديدم و گفتم ...
سختي زندگي است ديگر !
و تعجب نكردم وقتي گفت
سختي؟ من فكر ميكردم شما از خوشبختترين كساني هستيد كه ديده ام !
و من نگفتم كه سختي ناقض خوشبختي نيست !
چون يك آن وحشت كردم از آن صورتكي كه در ذهن ديگران ميسازم


آن مرفه بيدرد با كمي چاشني فلسفه و ايمان !"

* از http://dimple.persianblog.ir/?date=13820111#348450

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 6:7  توسط مجتبی غریبی  |