تبليغاتX
نقش مجاز
مثل آن دو سه باری که رفته بودم وسط دریا با قایق و پریده بودم توی آب...

توی عمقی که نمی دانی چند متر است...

نمی دانی زیر پایت چه خبر است...

نمی دانی چقدر ارتفاع داری...

ساحل نجات دور...

دریای آرام بدون موج...

شنا می کنی...

تعلیق...

بی وزنی...

 

مثل آن وقتهایی که با دوچرخه از سرپایینی دراز کنار خانه، پایین می آیی و با همه ی توانت رکاب می زنی و سرعت می گیری و سرعت می گیری و سرعت می گیری...

خطر ماشین ها هست... خطر افتادن... خطر زمین خوردن... خطر مردن...

ترمز می گیری و دوچرخه به این طرف و آن طرف می رود تا سرعتش کم شود...

ح. عقب تر از من است و جای من می ترسد...

 

یا مثل آن وقت ها که با ماشین های مسابقه ی کوچک، سرعت می گیری و پا را تا ته روی گاز فشار می دهی و ماشین می لرزد، سرعت می گیری، ماشین می لرزد و سر پیچ ها، ناگهان می پیچی... خودت را به طرف پیچ خم می کنی که ماشین چپه نکند...

خطر چپه شدن... خطر ضربه مغزی شدن... از دور زدن هام فیلم می گیرند...

 

 

 

مثل آن وقت ها، همه چیز ساده است...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 7:28  توسط مجتبی غریبی  | 

یک احتمال وجود دارد:

آدم اگر خوب خودش را مدیریت کند، پیچیدگی های دنیای اطرافش را می تواند مدیریت کند و راهش را پیدا کند...

همه چیز خیلی مبهم است، اما در هر لحظه می شود از مسیری رفت که با توجه به امکانات موجود برای هر شخص (اطلاعات، دانش، فیدبک ها، تجربه، هوش و عقل و ...) به مقصدی نسبی رسید...

آدمهای بسیاری، در اثر این همه ابهام دنیا و ندانستن بسیار، از کار و زندگی می افتند... و احتمالا اکثرا پیش وجدان خود توجیه می کنند که دنیا آن قدر پیچیده هست که نشود خیلی چیزها را فهمید و تا آخر در این زندگی اسیر سردرگمی بود... توجیه نسبتا ارضا کننده و دردآوری هست... چون با جبری دانستن شرایط، سلب مسوولیت می کند...

مثلا اینکه فکر کنی، خیلی از پوچ گرا ها، یا خیلی از آدمهایی که به مکاتب مختلف فلسفی و غیر فلسفی پایبندند، (به عنوان یکی از عوامل) در اثر یک miss management یا قالب مشکل دار ذهنی (Mental Model) به آن مکتب پایبندند، کمی جالب است!

این دانش رو به رشد مدیریت و علوم انسانی و ... چه ها که نمی کند.

دانش چیز خوبی است کلا. عقل را شکوفا می کند!

پ.ن: قسمت کوچکی از فکرهایی که در طول جملات کش دار دکتر مشایخی سر کلاس SD (تحلیل دینامیک های سیستم) به ذهنم آمد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 6:19  توسط مجتبی غریبی  | 

موضوع این است که اگر آدم به اندازه ی کافی نخوابد، کارایی ندارد. شبها هم که وسوسه ی نخوابیدن می زند به سر آدم و تا خود صبح می نشیند، واضح است که دروغی به خود گفته می شود که فردا هم مثل بقیه روزها، کارایی دارد.

مساله ی دیگر این است که آرامش روانی هم مثل خواب می ماند. اگر کسی فکر کند که هر نوع سیر و سلوک روانی، در کارایی ش تاثیری نمی گذارد، مثل دروغی هست که در مورد نخوابیدن به خود گفته می شود.

بگذار مقایسه ای بکنم! یک سری آدم هستند که سیر و سلوک روانی دارند و از شناختن این دنیای ناشناخته درونی لذت عمیقی می برند. آنها دنیای خود را دارند. دنیایی که با آدمهای دیگر خیلی فرق می کند. حتی شاید یک جورهایی بشود اسمش را گذاشت دنیای دوم. آدم نمی تواند در دو دنیا همزمان زندگی کند... آنها چیزهایی به دست می آورند و چیزهایی از دست می دهند. اولین چیزی که شاید به دست بیاورند، وسعت دید و عمیق شدن در مورد مسائل انسانها است. در کنارش این است که کارایی اجتماعی شان (مدیریت، درس و ...) ، نسبت به خودشان تا حد خوبی افت می کند. غیر از آن خطر بیش از اندازه به خود پرداختن و ماندن از بقیه ی آدمها و مشکلات آنها هم وجود دارد. برای اینکه این انسان تا حد زیادی دغدغه مند درون خود و خود شده است. نمی توان چندین و چند دغدغه را با هم در ذهن داشت. نمی توان همزمان بسیار دغدغه مند اوضاع نابسامان مردم بود و هم نگران اوضاع نابسامان درون و انرژی بی اندازه گذاشتن برای فهمیدن اسرار درون و خسته شدن....

خطر بی تفاوت شدن، خطر بزرگی است که معمولا با خستگی ناشی از زیستن انرژی بر در دنیای دوم، به سراغ انسان می آید. دنیای درون آن قدر فریبنده و بازی دهنده هست که فرد نسبت به بقیه ی چیزهایی که برای دیگران مهم است، بی تفاوتی اش زیاد شود. مثلا درس برایش از اهمیت کمتری برخوردار خواهد شد. یا حتی مدیریت کردن مسائل بیرونی. در بعضی موارد، حتی نظر انسانهای دیگر. تا آنجایی که حتی در مورد مسائلی که از زبان آنها می شنود، تا حد خوبی از خود دفاع نمی کند. چون سستی و بی تفاوتیی نسبت به دیگران دارد. برای اصلاح آدمهای دیگر و مجموعه های مختلف اجتماعی سستی در خود احساس می کند. با اینکه عیب ها را می بیند، اما انگیزه ای برای مرتب کردن حرفها و انتقادات خود و گفتن آنها به شیوه ای تاثیرگذار ندارد.  

 

پ.ن ۱: حوصله ی ویرایش نیست!

پ.ن ۲: حوصله ی مرب و دسته بندی کردن و ... حرفم نیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:59  توسط مجتبی غریبی  | 

پیغام می دهی که:

سلام مجتبی. ممکنه امشب برم مشاء و تا یه هفته نیام. گوشیمم احتمالا نمی برم. ******، بی خیال من. ****.

جواب می دهم که:

خداحافظ گاری کوپر...

 

دوستیمان عجیب هست... نه من تو را زیاد می شناسم، نه تو زیاد من را... مطلق بخواهی نگاه کنی، چرا... خیلی هم دیگر را می شناسیم... اما نسبت به آن چه که می توان شناخت... نه... خیلی کم... یا به قول آن فیلم، ما دو تا، خیلی دور، خیلی نزدیک... طرفه اینکه شاید برای تو مهم بوده که این قدر پنهان و راز آلود بمانی... همان طور که طبیعت هر دو مان همین بوده است... اما من شاید حالا پیرتر که شده ام، دیگر زیاد جدی نگرفته باشم... این پنهان ماندن را... پس، گفته ام بعضی چیز ها را... نه اینکه برایم مهم نبوده است حرفها... نه! فقط برای اینکه شنیدن های دیگران را دیگر آن قدر جدی نگرفته ام بر خلاف نوجوانیم...

 

تو می روی مشاء... یعنی شاید بروی... من هم خیالم می پرد و می رسد به آن دره ی پر از برف که نور نقره ای و بنفش مهتاب رنگش می کند... آنجایی که ذره ای کثافت هم نیست و تنهایی هست و یک حضور مبهم، انگار که یکی نگاهت کند از آن آخر آسمان و ستاره هاش... ارتفاع سه هزار و شش صد متری... درست هزار و شش صد متر بالای سطح کثافت... مشاء خیال من...

یک هفته دور زندگی را قلم می گیریم... تو آنجا، من اینجا در خیال...

اصلا شاید پیوند دوستیمان از اینکه این قدر همدیگر را ندیده و نشناخته می فهمیم، ضخیم و ضخیم تر می شود... مثل درختان کهنسال که ریشه می دوانند در دل زمین... ما در زمین همدیگر ریشه می دوانیم...

دوران عجیبی دارد می گذرد بر من... همیشه می گذشته است البته... من هر روز و هر لحظه عجب برده ام به عمرم، به زندگیم، به نمایشنامه ام، به دیالوگ هام... به همه چیز...

مشاء تو هم حسابی حال و هوای من است...

تابستان عجیبی بود... سخت، گرم... پر از چه می دانم... حسی از یک اتفاق که لابلای برگ برگ زندگی و جوانیت خزیده...

چه قدر شاخه به شاخه می پرم... می بینی، تحیرم، پا گذاشتن در این سرزمین نشناخته و وسیع درون، به نوشته هام هم سرایت می کند و می آید و به تو می رسد...

راستی، یاد آن شب که توی اردو، کنار هم دیگر بودیم... دور از دود جوجه کباب، توی دل تاریکی و دور از جمعیت... روی آن هیجان احساس و کنار آن قطره ی اشک، آرام نشسته بودیم و حرف می زدیم بخیر... همه عمر یادم می ماند... راستی، تو پنج شب، هر شب دو ساعت بیشتر نخوابیدی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 23:28  توسط مجتبی غریبی  |