تبليغاتX
نقش مجاز
یا مدبر

یک مبارز، در زندگی اش باید مبارزه کند... حتی اگر هیچ کس و هیچ چیزی وجود نداشت برای مبارزه کردن، باید با خودش، با زمین، با آسمان مبارزه کند... با هر چیزی که شد...
یک عاشق، در زندگی اش باید عشق بورزد... حتی اگر شده است، از پشت کوه، معشوقکی برای خودش گیر بیاورد...
یک عاقل، باید عاقلانه زندگی کند... در هر موقعیتی، راه عاقلانه را پیش بگیرد. حتی اگر چنین موقعیتی وجود نداشت، او باید موقعیت هایی را خلق کند و در آن ها عاقلانه راهش را انتخاب کند.
و یک عصیان گر، باید یاغیانه زندگی کند. باید سنت ها را بشکند، حتی اگر نیازی به شکستن آنها نباشد.

و هر کسی، باید نقش خود را خوب بازی کند... و باید، برای اینکه نقشش ارضایش کند، صحنه را بسازد. نور پردازی کند، دیالوگ ها را بسازد و ... حتی اگر هیچ وقت، چنین نمایشی ارزش دیدن نداشته باشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:43  توسط مجتبی غریبی  | 

غرب در سرگشتگی دست و پا می زد. در همین طوفان درد و بلای سرگشتگی، پدران ما، از آبشخور یقین و ایمان، سیراب می شدند. دشت غرب زیر آفتاب داغ می سوخت. از اسکت آدمها پشته ای درست شده بود که بالایش که می ایستادی نگاهت وسعتی پیدا می کرد که گویی حجم زیادی از افق را توی چشمانت ریخته باشند. آفتاب داغ بود. آفتاب آتش می زد. تمام دشت غرب را، این اسکلت ها در برگرفته بودند. پدران ما، روی زمین های خود، بذر ایمان می پاشیدند. مزرعه ی آنها جای خوش آب و هوایی بود. "میوه ی ایمان عمل صالح بود. این جمله ی یکی از کتابهای دینی ما بود. سوال امتحانی ش را یادم است: میوه ی سه نقطه، سه نقطه است." آفتاب در مغرب زمین پوست می کند. گوشت می سوزاند و اسکلت باقی می گذاشت. پشته بالا و بالاتر می رفت. پشته داشت به آسمان نزدیک می شد. آن قدر که فرداروز، بشود از "ابرها نوشید" و از ابرها سایبان ساخت. پدران ما روی زمین هاشان، بذر یقین می پاشیدند و میوه ی ایمان درو می کردند. پدران ما می دانستند که تمام آن اسکلت ها، انسان هایی با عمرهای حرام شده بودند که آخر هم راه نیافتند. بله! هدایت، یکی از میوه های دیگر ایمان بود. مزه ی شیرینی هم داشت و فقط به آنهایی داده می شد که بذر یقین می پاشیدند روی زمین هاشان. پسرکی فرهنگ نام، روی پشته ی بلند ایستاد. پسرک با خود اندیشید؟ آیا اگر روزی برسد که این پشته بلند و بلند تر شود، آن قدر که بشود از ابرها نوشید و از ابرها سایبان ساخت، آیا این اسکلت های پایمال شده، همان حرام شده ترین عناصر طبیعت بودند؟ پسرک با خود محاسبه کرد. اگر دهها سال پیش، پشته به اندازه ی قد دو میلیون اسکلت ارتفاع داشته بود، آدمهایی که روی پشته زندگی می کردند، برای اینکه بتوانند به ابرها برسند، دست کم باید هزار متر قد می داشتند. اما حالا پانصد متر هم کافی بود. پسرک به "ناگزیر بودن" فکر کرد. به آدمهایی با عمرهای حرام شده که ناگزیر به بالا بردن پشته بوده اند. پشته این طور بالا می رفت که انسانهایی در بی آبی و رنج تمام، زیر آفتاب می سوختند، آفتابی پوست و گوشت و استخوان سوز. آنها با تقدیم این استخوان سوخته پشته را بالا می بردند و در این تقدیم کردن ناگزیر بودند. تقدیم کردنی، سوزناک و ناگزیرانه. "یکی برای همه، همه برای یکی". فرهنگ با خود گفت، من روح واحدی دارم که هر لحظه تجدید می شود، و درد تمام انسان هایی که با من زیست می کنند، درد من است و من ققنوس وار، سر از خاکستر پیشینیانم بر می دارم و از استخوان های سوخته ی آنها زاده می شوم و می بالم(رشد می کنم). باز فرهنگ از خود پرسید: آیا این استخوان های سوخته، خاکسترهای بر باد رفته اند؟
چندین متر تا نوشیدن از ابرها مانده بود. آب ابرها زلال بود. آب ابرها خنک بود. از این آب ها روی زمین یافت نمی شد.
فرهنگ، جمله ای از یکی از شرق نشین ها به یاد آورد. " درد است كه آدمي را راهبر است در هر كاري كه هست. تا او را درد آن كار و هوس و عشق آن كار در درون نخيزد او قصد آن كار نكند و آن كار بي درد او را ميسّر نشود..." (فیه ما فیه، مولانا)
فرهنگ باز در فکر درد استخوان سوز پیشینیان و آنها که امروز را زیست می کنند و فردا را با تقدیم ناگزیرانه ی استخوان سوخته ای برای بالاتر بردن پشته، به سر می آورند، فرو رفت.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 3:9  توسط مجتبی غریبی  | 

1
"گر می گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام"

من به زودی خواهم مرد...
و همه ی افکار و عقایدم... روحیاتم... شخصیتم... و تمام آن چه با رنج بسیار اندوختم...
بکر و دست نخورده، زنده به گور خواهد شد...

خداحافظ آدمها!

2

*
« دور از رضا بهت گفتم تو زنِ رضا، عروسِ مایی... از دست من نمی‌تونی سر بخوری... دفه‌ی آخر گفتم، دفه‌ی آخریه که می‌گم؛ دفه‌ی دیگه نَفَس نداری... کی اسم تو رو گذاشت شریفه!؟»

**

(+)

"ما کاری به حکم نداریم
حکم رو کاغذ مال محکمه ست
اصلیت حکم مال خداست
که ما و منش ریخته و گلریزون می کنیم واسه کسی که
آزاد میشه از این چاردیواری
که همه ی دنیا چاردیواریه

کرم مرتضی علی
یه مرد که واسه ی شرف و ناموسش
دوازده سال رو کشیده
وجدانش بالاتر از این پولهاس که کاغذیه

سلامتی سه تن، ناموس و رفیق و وطن
سلامتی سه کس، زندونی و سرباز و بی کس
سلامتی باغبونی که زمستونشو از باهار بیشتر دوست داره
سلامتی آزادی، سلامتی زندونیای بی ملاقاتی..."

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 20:34  توسط مجتبی غریبی 

"يادم افتاد به خيال گل ..اون پسر هفده ساله افغاني ...خيالْ گل ...با اون دستاي زمخت زبر ...با اون دستاي هفتاد ساله ...مثل چشماي من پير ..مثل قلبم زبر ....واي به من ...."

از
http://pesarak.persianblog.com/?date=13811025#216680
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 19:0  توسط مجتبی غریبی  |