یادم افتاد به اینکه چهل، پنجاه تا ماشین کوچولو داشتم و هر کدامشان ارزش معنوی خودش را داشت برایم... انگار نوه های آدم... همه را روی حاشیه های قالی ها که شبیه خیابان های کم عرض بود، پارک می کردم و با وسواس زیادی همه ی قوانین راهنمایی و رانندگی رعایت می کردم! هر قالیی رنگ و بوی خودش را داشت. انگار توی یک دنیای جدید رفته باشی. همیشه ی خدا هم، سر همه زانو های شلوار هام سوراخ بود. موقع راندن ماشین کوچولو ها، زانوهام هم آن قدر به قالی ها ساییده می شد، که می سوخت و خون می آمد بعضی وقت ها... من هم، مثل فیلم ها، با زبانم تف می مالیدم و بعد فوت می کردم که زیاد نسوزد! لگو بازی را هم زیاد دوست داشتم، طرح می دادم و می زدم روی دست طرح های دفترچه ی لوگو! خیلی خلاق بودم! آدم بی نهایت بدجنسی هم بودم در تمام مدت کودکی... همیشه ی خدا، کلکی توی کارهام بود. به خصوصی وقتی با داداشم بازی می کردیم! خانه که بودم به منتهای درجه آتش می سوزاندم! اما بیرون خانه، مظلوم و مورد ترحم! اصلا بعضی جاهاش را که یادم می آید هنوز خجالت می کشم... خدا ببخشدم...
بزرگ شدم... گذشت
سوم راهنمایی رسیدم که اولین آگاهی و به دنبالش اولین درد خزید توی وجودم... آدم شدم... و عریان و ضعیف
از بهشت کودکی رانده... دیگر نه پدر، خدا بود و نه آغوش مادر، مامن نوازش و محبتم... به دنیا رسیدم... برهنه و بی پناه
* پ.ن:
یادم آمد،
شوق روزگار کودکی...
مستی بهار کودکی...
یادم آمد،
آن همه صفای دل که بود،
خفته در کنار کودکی...
رنگ گل، جمال دیگر در چمن داشت...
آسمان، جلال دیگر پیش من داشت...
شور و حال کودکی،
برنگردد دریغا...
قیل و قال کودکی،
برنگردد دریغا...
به چشم من، همه رنگی، فریبا بود...
دل دور از حسد من، شکیبا بود...
نه مرا سوز سینه بود،
نه دلم جای کینه بود،
شور و حال کودکی،
برنگردد دریغا...
قیل و قال کودکی،
برنگردد دریغا...
روز و شب دعای من،
بوده با خدای من،
کز کرم کند،
حاجتم روا...
آنچه مانده از،
عمر من به جا...
گیرد و پس دهد به من دمی،
مستی کودکانه ی مرا...
شور و حال کودکی،
برنگردد دریغا...
قیل و قال کودکی،
برنگردد دریغا...
"افتخاری/ یاد استاد..."
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 2:14 توسط مجتبی غریبی
|
ساعت سه نصفه شب است که بیرون می زند. باز مثل هر شب، چمران، سرعت 180...
رضا صادقی، "دیگه نمی تونم"... آن قدر صدا را بلند می کند که ماشین با هر ضرب آهنگ موسیقی می لرزد...
- "لعنتی، تندتر برو... 180 تا واقعا برای من کمه... کمه برای فرار کردن از زندگی... زندگی سریعتر از 180 تا می رونه و به من می رسه و باز من لعنتی! رو... آخ! لعنت"
ماشین از روی دست انداز کوچکی می پرد... درختها انگار که ترسیده باشند، سریع از کنار شیشه رد می شوند، آن قدر سریع که سبزی حیاتشان گم می شود میان ترس و دلهره...
شیشه را پایین می کشد... هو هوی باد، با صدای رضا صادقی، قاطی می شود... فقط صدای ضرب آهنگ موسیقی می آید... دوپس، دوپس... دوپس، دوپس...
باد اشک ها را از روی گونه اش می پراند...
ساعت چهار و نیم... روز شلوغ، با آن همه کثافتکاری ش، دارد کم کم خودش را قالب می کند به زندگی... زندگی همیشه همین جوری به لجن کشیده شده است! همیشه یک چیزی آمده است خودش را قالب کرده است... آرام آرام... بعد یک هو که چشمانت را باز کنی، آفتاب و عرق ریزان... آسفالت های داغ سیاه... و سگ های پاسوخته ای که روی آنها می دوند...
با سرعت توی کوچه ی خانه می پیچد و محکم ترمز می گیرد، سرش تا نزدیکی های شیشه پرت می شود...
در خانه را باز می کند و همه ی لباس هایش را می کند و روی تخت خواب ولو می شود... ساعت 10 شده است که از صدای ساخت و ساز خانه بغلی بیدار می شود... اعصابش به هم ریخته است از این همه صدای چکش زدن به فلز... دو ساعتی با اعصاب خردی و دلخوری، میان خواب و بیداری غوطه می خورد و آخرش بلند می شود...
پدر می گوید:
- تو هیچ می دونی بنزین رو سهمیه بندی کردن؟ نمی خوام تو زندگی شخصیت دخالت کنما... اما من واقعا نمی تونم پول مازاد استفاده رو بدم...
- باشه
و فکر می کند که خودم می روم کار می کنم و پول بنزین را در می آورم... لعنتی ها! همه ی زندگی من، همین است. زندگیم را سهمیه بندی کرده اند... می خواهند همین لجن را هم از من بگیرند... یاد "لنی" می افتد... انگار که به لنی گفته باشند که چوب اسکی هایت را حق نداری استفاده کنی... همه ی کثافت کاری ها مال زیر 2000 متر است... راست است...
* پ.ن:
روحم، خیلی سنگین است... واقعا سخت تاب می آورمش گاهی، و تا مرز له شدن می روم! نمی دانم چرا این 21 گرم ناقابل، این قدر مرا مچاله می کند هر روز و هر لحظه... روح من به طرز عجیبی می جنگد و محکم دست به حاشیه های زندگی می گیرد و برای بار هزارم، از پرتگاه می گریزد. یک روح جنگجو، باید جدی باشد، باید صبور باشد، باید همیشه امیدوار باشد، باید سخت بجنگد و سخت تلاش کند و هیچ وقت خودش را نبازد. باید مدام بیاندیشد، به درستی. باید قرار نگیرد، بدود، بدود... و همه ی این هاست که روحم را سنگین می کند برایم، تاب آوردنش برایم سخت است... روحی که هویتش را از جنگجو بودنش می گیرد، اگر ببازد، هویتش را از دست داده است. موجودیتش را از دست داده است... این است که این طور برای بقای خود می جنگد، این 21 گرمی سنگین مغرور...
(ر.ک فیلم 21 گرم، میگن آدم که می میره، 21 گرم از وزنش کم میشه، فکر می کنن که این وزن روحه... و مدام فردی توی فیلم می گه، مگه 21 گرم چقدر ارزش داره؟)
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:44 توسط مجتبی غریبی
|
توی این دانشگاه، دوستان همان هایی هستند که وقتی چهره ات لجن مال شده، برایت نگران و غمگین هستند و حتی سرت داد می زنند که پاکیزه ات کنند، نه آنهایی که در جام هاشان آبِ روی تو را می ریزند و به افتخار دور هم خوش بودن به جام های یکدیگر می زنند و می نوشند... حتی اگر چهره ات لجن آلوده هم نباشد، زحمتش را می کشند برایت گاهی!
دور شو از من ای "توهم" دوستی
به قول قدما،
مرا حذر باید از این جماعت تهی از صدق و صفای باطن که روحم فسرد در صحبت شان...
دوست داشتم اسم تک تک آنهایی را که فکر می کنم، دوست هستند، اینجا بنویسم و محبتم را نثارشان کنم، اما نمی شود که پرده ها کنار می روند...
همین
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 22:2 توسط مجتبی غریبی
|
"ت" چند ساعت تمام، توی تخت خواب، بیدار دراز کشیده بود و سفیدی های سقف را نگاه می کرد. سر ظهر بود که پاشد بالاخره. موز درسته ای را بالا انداخت و پشت بندش یک نیمروی چرب. بعدش هم با شکم پر، دوش آب گرم گرفت و با حوله آمد نشست کنار مادر و خواهرانش. خواهرش داشت می خندید و به مادر با اصرار می گفت که بچه دار شود. یک ساعت تمام بود که داشتند روی اسم بچه، بحث می کردند با خواهر دیگرش.
خواهرش گفت "مامان، الان بچه دار شو، والا دیدی سر پنجاه سالگی خدا یکی گذاشت تو دامنتا! اون وقت پشیمون می شی که چرا الان دنبالش نبودی"
"ت" گفت "به اون تو دامن گذاشتن نمی گن! تو پاچه گذاشتن می گن. تازه شم تضمینی نیست که مامان الان بچه دار بشه و خدا سر پنجاه سالگی تو پاچه ش نذاره! اون وقت تو جفت پاچه هاش رفته"
دخترها خندیدند. بگویی نگویی، راست هم می گفت! کم کم بحث را جمع کردند. دیگر مزه اش داشت می رفت. خواهر بزرگتر، دست آن یکی را گرفت و برد خانه ی خودشان.
ت باز روی تخت دراز کشید. مامان هم دراز کشیده بود. ت به سقف سفید خیره شد و یک خاطره ی بی سر و ته برای مامانش تعریف می کرد. مامان فکر می کرد که خیلی مهم است و سعی کرد عاقلانه نظری در مورد خاطره بدهد. اما ابدا مهم نبود. ت فقط خواسته بود چیزی بگوید. همین. از اینکه مامانش این را متوجه نشد، بیشتر حالش گرفته شد. مهم هم نبود که متوجه بشود یا نه. دو قطره اشک از چشم های ت آمد پایین. مامان هنوز داشت در مورد خاطره حرف می زد که ت پاشد که بیاید بیرون و گفت "بی خیال مامان، اصلا مهم نیست، تو فرض کن به جای خاطره گفته باشم، امروز صبح نون و پنیر خوردم با چای"
مامان تازه دو زاریش افتاد.
ت آمد توی آشپزخانه روی زمین نشست و دستهاش را دور زانوهاش حلقه کرد و سرش را گذاشت روی زانوها.
مامان گفت "تو چت شده؟ این خاطره ای که گفتی سخت بود، ولی خب تجربست. زندگی پره از این تجربه ها"
ت بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت "بی خیال، یعنی واسه ی همچین چیز مسخره ای من این طور میشم" و بعد فکر کرد که چقدر ناشناخته مانده است. قطره های اشک سر زانوهاش را خیس کرده بود.
مامان گفت "پس چت شده داری به چی فکر می کنی"
ت جوابی نداد.
مامان دوباره، با لحن بامزه ای پرسید "عاشق شدی"
ت شانه هاش تکان خورد. گریه اش شدیدتر شده بود. گفت "آخه کدوم آدمی هست که ارزش داشته باشه من به خاطرش این طوری بشم. عاشق شدن کیلو چنده"
ت چشمها و بینی اش را با دستش پاک کرد. همه چیز خیلی مسخره بود. حتی همین گریه های لحظه ی قبل. مهم نبود. پاشد آمد توی اتاقش. فکر کرد که تمام عمرش را با درد زندگی کرده است. فکر کرد که روزی که پیر بشود، چطور نگاه می کند به تمام این لحظه ها. گند زده بود به همه شان. همه شان را با کلی درد و رنج زندگی کرده بود. حرف مامان یادش آمد، که گفته بود، اگر بیدار بودی چرا نیامدی از تخت بیرون، حیف جوانی آدم است. مامان برایش شربت آورد و از اتاق رفت بیرون. دوباره آمد تو، دلش طاقت نمی آورد. گفت "تو می خواستی "علی کوچیکه" رو برام بخونی". ت گفت "نه دیگه، مهم نیست" مامان پرسید "می خوای تنها باشی" ت می دانست که کمال بی رحمی است که مادرش را آن بیرون پشت در جا بگذارد در حالیکه روز مادرش را به گند کشیده است با این کارش. اما فقط سرش را جوری تکان داد که انگار رغبتی به حرف زدن با کسی ندارد. مامان هم بی هیچ حرفی، در را بست و رفت.
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 17:16 توسط مجتبی غریبی
|
"ر" برگشت و خیلی بی تکلف گفت:
- میدانی! تا حالا شده است که از چیزی هم لذت ببری و هم درد بکشی؟
او کمی فکر کرد و به نظرش آمد که لذت خالص وجود ندارد. جواب داد:
- هر لذتی آمیخته است به رنج و درد.
به فلسفه بازیش لبخندی زد و گفت:
- شده است وسط یک جمع باشی و یک لحظه لذت ببری و لحظه بعد رنج بکشی و مدام بین این پریشان خاطری در نوسان باشی.
او ناگهان، انگار که چیزی یادش آمده باشد، گفت:
- آره، آره. می فهمم.
در حقیقت یاد رابطه اش با معشوقه اش افتاده بود. لحظاتی که معشوقه اش به او توجه و محبت نشان می داد، او غرق لذت می شد و هر موقع که مورد بی توجهی و بی میلی قرار می گرفت، افسرده و دلخسته می شد. او حس می کرد که در این رابطه اسیر است. حس می کرد بازیچه ی معشوقه اش شده است. هرموقع کاری می کرد که مورد توجه قرار می گرفت، لذت می برد و هر موقع کار خلافی از او سر می زد، سخت غمگین و گرفته می شد. او کم کم، حتی داشت آن طور زندگی می کرد و رفتار می کرد که معشوقه اش می خواست. و این را توضیح داد.
- آفرین! حالا حرف همدیگر را خوب می فهمیم. در حقیقت معشوقه ی تو، تو را دوست داشته است. تو هم او را دوست داشته ای. اما تو اسارت را دوست نداری. بازیچه بودن را دوست نداری. همین است که این رابطه، در کنار لذت زیادش، درد و رنجش دل آدم را می زند. غرور آدم را لکه دار می کند. استقلالش را...
- آره، همین طور است که تو می گویی.
- آن وقت، تو سعی می کنی دوری کنی. از این حقارت سعی می کنی دوری کنی. وقتی مزه ی حقارت زیر زبانت می آید، آن قدر حالت از خودت به هم می خورد که بودن در کنار معشوقه، گدایی کردن توجه را برایت تداعی می کند.
"ر" دیگر چیزی اضافه نکرد. در حالی که زیر لب چیزی را تکرار می کرد، بلند شد و شروع کرد به راه رفتن در اتاق.
+
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 14:34 توسط مجتبی غریبی
|
رجوع كنيد به
پست حميده پارسائيان... و اين دو تصوير را مقايسه كنيد (قبل از خواندن اين متن، مال حميده پارسائيان را بخوانيد!)
آقاي شكلاتي از دور مي آمد. كتاب ۱۹۸۴ جورج اورول دست دخترك ورق مي خورد. در حاليكه اصلا دل و دماغ دنيا و زندگيش را نداشت. گه گاهي به باغچه و حوض جلوي دانشكده خيره مي شد و باز از كتاب چند خطي مي خواند. توجه مرد جلب شد. با خودش فكر كرد، بقيه چه فكري مي كنند اگر بروم نزديك تر و سلامي به دخترك بكنم و حالش را بپرسم و در مورد كتاب پيشنهادي به او بكنم. مرد به اطرافش نگاه كرد. خوشبختانه آن دور و اطراف كسي نبود. مرد يك قدم به جلو برداشت. باز فكري كرد... دخترك چه فكري خواهد كرد. مردد شد. نگاهي به دختر انداخت. اما زود، دنباله ي نگاهش را بريد چون نمي خواست مورد سوء ظن عابران واقع شود. با خودش گفت، احتمالا دختر در دلش فكر خواهد كرد، كه مرد، حتما منظوري دارد كه از ميان اين همه آدم طرف من مي آيد و چرا نبايد سرش به كار خودش گرم باشد و چرا من! باز فكر كرد، از آن جا كه آشنايي ما، خيلي مختصر است، حتما چنين سوء برداشتي به وجود مي آيد...
مرد با فشار رواني، به سمت دخترك رفت در حاليكه كمي رفتارش از فشار، غير عادي مي نمود، سلام كرد. دخترك، با سرعت بالايي فقط گفت سلام. مرد شروع كرد حال و احوال پرسيدن و سپس در مورد كتاب سر صحبت را باز كرد.
چند تا از آشناهاي مرد، به اتفاق مي گذشتند. در حاليكه كنجكاو شده بودند كه از صحبت هاي آن ها سر در بياورند، با حالتي مصنوعي به او سلام كردند و گذشتند. مرد احساس فشار كرد. خيلي زود، سر صحبت را هم آورد و خداحافظي كرد در حاليكه به خودش ناسزا مي داد...
* امشب وقتي ديدم، يكي از ۷۷اي ها، براي شش هفت تا ۸۱اي، در مورد *** زدن هاي با كلاس و حرفه اي بچه هاي دانشكده مديريت نقل مي گويد و آنها با علاقه و لبخند و بعضا خنده هاي مليح به حرف ها گوش مي دهند، حالم به هم خورد! به خصوص كه نگاهي به چهره ي همه شان انداختم و ديدم كه گويا كاملا سرگرم شده اند.
به "ه" مي گويم، يا من يك چيزيم هست كه برايم اينها جالب نيست و كنجكاوم نمي كند، يا اكثر آدمها يك چيزيشان هست.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 1:44 توسط مجتبی غریبی
|