انقدر آخ نگفته در لالوهای نفسم گير کرد که آخ ، آخ...
پ.ن: از بلاگ محمد رضا
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 23:50 توسط مجتبی غریبی
|
چو تخته پاره بر موج...
رها،
رها،
رها...
من
ترحم برانگیز است "م"...
نه؟
می دانی،
دی شب، گاز را باز کردم و فندک زدم.
شعله کشید...
ساعدم بالای شعله بود،
می دانی...
چیزی حس نکردم... یک ذره فقط دستم یک لحظه گرم شد...
تخم مرغ ها را دستم گرفته بودم که بشکنم توی ماهیتابه که دیدم
بوی موی نیم سوخته می آید،
می دانی "م"...
آدم گاهی اوقات می سوزد و نمی فهمد...
خیلی غصه برانگیز است که از بوی دل نیم سوخته بفهمی که
چه بلایی سرت آمده است
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:45 توسط مجتبی غریبی
|
ترس تکفیر...
هراس تایید نشدن...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:45 توسط مجتبی غریبی
|
برگشت و بش گفت:
"تو اگر فکر می کنی، خیلی می دونی -و می خوای این رو به همه نشون بدی- برو دستشویی و با صدای بلند خودت رو راحت کن"
تمام راه را داشتم فکر می کردم که همین حرف های دو زاری، چقدر پر حکمتند گاهی...
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:20 توسط مجتبی غریبی
"جوانترهایشان حواسشان به همه جا هست، به زانو هایشان که سست نشوند و شانه هایشان تا در دردی که میان آنها تیر می کشد نلرزند. مدام حواسشان هست که علامت از پیش یا پس واژگون نشود و فقط به این فکر می کنند که در میان چرخ زدن اتفاق ناگواری نیفتد. عَلمَ کش های پیر ، اما، حواسشان به هیچ جا نیست، به خودشان نیست ، به علامت هم نیست، انگار بی زانو ... بی شانه.... آنها ، زیر آن همه فولاد ، فقط راه می روند و آهسته گام بر می دارند..." (http://pesarak.persianblog.com)
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:36 توسط مجتبی غریبی
|
اگر پسری، دوستی با دخترها را تا سطحی مجاز بشمارد، در عین حال، بعد از گذشت مدت نسبتا زیادی از دوران دانشجویی خود و بارها تجربه کردن ا.ین رابطه، نسبت به همان سطح از دوستی بین پسر و دختری، حساسیتی نشان دهد که انگار این امر برای او غیر عادی است، برای من عجیب خواهد بود. این حساسیت می تواند به هر صورتی باشد، نظیر تیکه انداختن، نظیر مشغول شدن بیش از اندازه ی ذهن، نظیر کنجکاوی ها، نظیر نقلی برای خنده ی محافل و ...
حتی اگر این سطح از روابط مورد تایید او باشد یا نباشد، اما او به کرات در دانشگاه، آنها را دیده باشد، باز هم برای من این چنین حساسیتی عجیب خواهد بود
در حقیقت در چنین شرایطی، من این طور برداشت می کنم که این فرد، نه تنها عرف جامعه را که حتی روابط خود را هم نتوانسته است، هنوز برای خود هضم کند. هضم کردن، به معنی تایید کردن عمل خود نیست. فقط به این معنی است که بر طبق طبیعت انسان و اینکه او به خیلی چیزها عادت می کند، باید تا حدی برای او، این موضوع عادی باشد...
به عنوان مثال من به کرات شنیده ام که آدمهایی که به جایی می روند که ممنوعیت حجاب نیست، عرفا مذهبی باشند، یا نباشند، چند روز اول، برای شان عجیب است، اما بعد عادت می کنند. و عادت کردن، به معنی تاثیر نگرفتن نیست. نه! عادت می کنند به متداول بودن چیزی و خارج از قاعده و عرف نبودنش.
حال!
بیایید، جامعه ای را در نظر بگیریم که در آن انواع عرف ها جریان دارد. جامعه ی دانشگاهی و عرفی مثل روابط دختر و پسر... عرف های مختلفی وجود دارد... که هر کدام نیز تا حدی متداول هستند... در چنین شرایطی، عادی شدن هر عرفی که فرد با آن سروکار دارد معمولا باید بعد از گذشت مدت زمانی، صورت بگیرد...
"اما گویا قرار نیست چنین اتفاقی بیفته واسه دوستان! " (این جمله ام رو همین طوری گفتم! جدیش نگیرید)
ادامه دارد- احتمالا/ مشتاقم نظراتتان را در این مورد بدانم!
*پ.ن:
می خواستم همین پست خاله مردک را بگذارم که دیدم واقعا ایده ی جالبی نیست که آدمها را به دسته های مختلف تقسیم بندی کنی، و بگویی آنهایی که در آن دسته اند، سیاه رویند و دیگران سپید روی! این طور، درگیری را هم زیادتر خواهی کرد که ثمری ندارد...
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:55 توسط مجتبی غریبی
|
دو موضوع:
1- خاله مردک ها (بعدا یک پست در این مورد می نویسم)
2-
آیا ایمان به چیزی، از چشمه ای، پر آب تر از عقل آب می خورد؟ یعنی؛ آیا می توان به چیزی ایمان داشت، در صورتیکه به عقل ما (به کلمه ی ما دقت کنید)، استدلالی در رد آن ایمان وجود داشته باشد... آیا می توان به چیزی ایمان داشت در صورتیکه، استدلالی برای آن نداریم؟ خیلی سوال اساسیی هست ها! آن وقت می شود فکر کرد که پس ما در طی چه فرایندی، به چیزی خاص ایمان می آوریم یا ایمان مان از بین می رود به آن چیز...
ایمان، ممکن است از آن قسم چیزهایی باشد که تو اول باید بیاوریش، بعد نشانه های درست بودنش بت مکشوف شود... درست مثل فرهنگ ها، که تا تو در بافت آن فرهنگ ها قرار نگیری، نمی توانی معنیی دریابی... تا مانوس نشوی...
یک نکته هم این که، در همه ی استدلال های عقلی، که مثلا برای وجود یا عدم خدا گفته شده است، اصول موضوعه ای وجود دارد... بستگی دارد که تو کدام یکی از اصول موضوعه را بپذیری، هم می شود خدا را رد کرد، هم قبول... و اما ما چطور اصول موضوعه را قبول می کنیم؟
در حقیقت سعی کردم،
این دو جلسه ی حلقه ی مطالعات اسلامی را که واقعا عالی بود با این سوال ها ارایه کنم...
به اینها هم پیشنهاد می کنم که این جلسات را از دست ندهند:
الهام نظری، هادی فریبرزی، منصوره خائفی، حمیده پارسائیان، علی حسن پور و محمد رسولی
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:18 توسط مجتبی غریبی
|
بگذار یک حساب سرانگشتی بزنم...
بعد از این بیست سال، چند تا تصویر روی میزم مانده است.
اولیش شاعریست که خداوند فراموش می کند به پیامبری مبعوثش کند. او همان طور شعر می گوید و می نویسد. همه ی اهالی شهر هم دیگر شاعر مجنون صداش می کنند، اما خداوند هنوز فراموش کرده است که بگوید، آهای! این شاعری دیوانه نیست! پیامبر من است که پیغامی سنگین بر دوشش قرار داده ام. "آیا نمی بینید که آنها در هر وادیی سرگشته اند! و می گویند، آنچه را که انجام نمی دهند"
هوم، تصویر غم انگیزیه... انگار که یک جا توقف کرده باشی و دلت را خوش کرده باشی به کلماتت...
و اما تصویر دوم...
باز تصویر شاعریست که در حال تقلاست. انگار دهلیزی از دنیای واقعی باز شده باشد به سمت او، و همه چیز را با جاذبه ی یک سیاه چاله، به سمت خود بکشد. و او یک دفعه پرت می شود آن وسط... درست وسط زندگی واقعی... مردم او را دیگر مجنون صدا نمی کنند! نه، او، از این به بعد یکی از همین مردم حساب می شود. شاعری که کلماتش را فراموش کند، دیگر چیزی ندارد برای خیال کردن و شعر گفتن...
تصویر سوم...
تصویر مردی است که با طنابی در چاهی پایین می رود... چاه بی انتهاست ولی طناب مرد، کوتاه... مرد این را می داند، اما باور نمی کند. گاهی هم که باورش می شود سعی می کند که طناب را بکشد و از آن بالا برود... اما نمی تواند... مرد از سرنوشت محتوم می ترسد! حالا که راه بالا رفتن براش نمانده است، سعی می کند، با استیصال، خاطرات پایین آمدن را مرور کند... آن قدر مرور کند، شاید، ریسمانی از خاطرات دستش را بگیرد و بالا ببردش! اما ممکن نیست... خاطرات مرد، همه سیاه رنگند... رنگ اعماق چاه... رنگ دیواره ی تاریک... رنگ مسیری که آمده است...
تصویر چهارم، مال زن خوش خنده ای است... زن خوش خنده... صدای قهقهه ش در سرم می پیچد! همه می گویند، انسان شاد و بی خیالی است و به هیچ چیز سخت نمی گیرد... و به اعتقاد مردم، همین هم رمز موفقیت و شادی بی حد و حصرش است...
تصویر پنجم، مال مردی است که دارد از سر جان کندن ساق های پایش را به هم می کشد و خیلی ساده می میرد...
و اما تصویر آخر...
آن قدر کدر و مات است که من هیچ نمی بینم
و من به این تصویرآخر سخت دلبسته ام
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 0:41 توسط مجتبی غریبی
|
بر طبق محاسباتم،
حرف هات را برای خودت نگه دار، مگر اینکه خلافش ثابت شود...
والا هم خودت را خراب می کنی...
هم حرف هات را...
+
نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:47 توسط مجتبی غریبی
|
نحوه ی رفتار کردن و نحوه ی زندگی کردن(منظورم جنبه ی اجتماعی است و نه فردی)، هنگامی که تو یک موجود ایده آلیست باشی، به شدت با دشواری همراه است...
این دشواری، فقط مشقت غلبه بر هوس ها و خواست ها و عادت های درونیی که فکر می کنی غلط است، نیست، بلکه، مشقت اصلی، سردرگمی است...
آدمهایی از این دست، اغلب شخصیتی ایده آل را در نظر می گیرند و سعی می کنند که قدم به قدم، پا بر جای پای آن شخصیت خیالی یا حقیقی بگذارند...
مشکلاتی که چنین حرکتی برای انسان ایجاد می کند، خیلی زیاد است...
-
مشکل اول عدم انطباق شرایط محیطی و فردی آن شخصیت ایده آل، با شرایط محیطی و فردی من است.
-
مشکل دوم، این است که رسیدن به خیلی از رفتار ها و ایده آل ها نیازمند رشد کردن است. رشد فرایند زمان بری است که باید همراه با برنامه باشد. اغلب این گونه افراد، سعی می کنند که رفتار شخصیت ایده آل خود را شبیه سازی کنند و در آن شرایط، همان را تقلید کنند. در حالی که خیلی از اوقات، این شبیه سازی، به دلیل رشد نیافتن و در نتیجه درک متفاوت با آن شخصیت، چیزی جز خیال بافی و توهم نیست. غیر از آن، خیلی اوقات این شخصیت ایده آل است که باید شرایط را ایجاد کند و این نیازمند شخصیتی رشد یافته است.
-
مشکل سوم، در نظر نگرفتن نیازهای کنونی است. نیازها، در مراحل مختلف روحی و حیات، تغییر می کنند. اغلب برای ایده آل زیستن، راه حل را در سرکوب نیازهای به زعم ما پست، می جوییم.
-
مشکل چهارم، عدم تعادل در داشتن رفتاری ایده آلی، یا عادی(متناسب با نیاز ها و روحیات کنونی) است. جدالی درونی در چنین افراد در می گیرد و گاهی رفتار اول را پیش می گیرند، گاهی رفتار دوم... این باعث می شود که احتمالا از فواید هیچ کدام از این دو سیستم رفتاری و ارزشی بهره مند نشوند.
-
مشکل پنجم، غیر واقعی و بی اثر قلمداد شدن رفتار ها از سوی دیگران و خود شخص است. دلیل هم خیلی واضح است. رفتار انسان ها، با رشد کردن، تغییر می کند و بروزی می شود از شخصیت آنها. اما قبل از اینکه چنین رشدی صورت بگیرد، این بروز، ناشی از یک سری قواعد خشک عقلانی و جبری هستند که به هیچ وجه واقعی به نظر نمی رسند. (مثل فردی که روحیه ی مستقلی ندارد، اما سعی می کند این گونه رفتار کند و نشان دهد)
راه حل دقیقی در ذهنم نیست برای رفع مشکل.
اما حدودش در نظرم این است که رفتار، باید آمیزه ای از نیازها باشد و دم ایده آل ها را هم تا حدی دید. در کنارش، باید رشد کرد! باید قد کشید و بزرگ شد... وقتی انسانی رشد کرد، رفتارش، بروز دهنده ی درون اوست. این وسط، چیزی که دلم را می زند، تکلیف فرصت هایی است که احتمالا حرام می شوند. مثلا تو اگر انسان بسیار افراطی شوخی باشی، تا زمانی که بتوانی، این مشکلت را رفع کنی، شان تو در نظر اطرافیان بسیار پایین آمده است و مشکل اینجاست که شک است که آیا می توان این هزینه را برگرداند؟
در مورد هزینه ها، فکر می کنم، حتی اگر انسان چنین دیدگاهی را پیش بگیرد و رفتار کند، خیلی بهتر است از زور زدن های ایده آلی... به نظرم درست است که فرصت هایی از دست خواهد رفت، اما اغلب انسان های دور و بر، رشد را می فهمند و نسبت به شخصیت رشد یافته ی جدید، رفتاری متفاوت با گذشته در پیش خواهند گرفت.
راه حلی دارید؟ یا مشکل که بخواهید اضافه کنید یا هر چیز!
من به شدت استقبال می کنم...
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:29 توسط مجتبی غریبی
|