تبليغاتX
نقش مجاز
1
آدم، بعد از مدت زیادی فکر کردن در مورد مسائل مختلف زندگی، مسائل اجتماعی و فلسفی و روانی، می فهمد که نیاز به ساختاری در فکر کردن و مسائل مربوط به فکر کردن (مثل جمع کردن اطلاعات) دارد که بتوان از آن نتیجه گرفت... این است که در به در می افتد دنبال روش های مدیریت شخصی و علوم طبقه بندی شده و روش شناسی ها؛ یعنی دنبال استانداردهایی می گردد که در دنیا برای نتیجه گرفتن، از علم و بصیرت های مختلف، استفاده می شود و جواب خود را پس داده اند! پیش از آنکه، با صرف عمر فراوان به یک سری نتایج مدیریتی ناقص برسد!

2
از صداقت خوشم می آید! اینکه با خودت صادق باشی! اینکه اگر یک وقتی دیدی، باید زیر فشار باشی و باید تنها باشی بنا به شرایط حال خودت و تشخیصی که داری، کلی حرف پرمعنا و فلسفی هم در ذهنت خودشان را به در و دیوار بکوبد، هیچ حرف نزنی، ساده و رها، رها کنی بروی که مستقل بشوی! برو مرد! پیدا که کردی، چیزهایی را که می خواستی برگرد! با همون شرایط کامنت سعید... قول؟




* این پیوند بلاگ نویسان برق را که این کنار گذاشتم می خواستم تبلیغ کنم! آخرین آپ دیت های دوستان برق شریفی آنجا می آید. حدود چهل نفر تا الان، از دوره های مختلف برق، آنجا هستند! بقیه هم می توانند اسم شان را اضافه کنند، فقط با یک کامنت :دی! اگر لینک بدید به آنجا همگی! خوشحال می شویم {مشکلی هم که با پرشین داشت به نظر می آید حل شده است، الان آپ دیت های همه می آید}



پ.ن :
می برتش
می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا، خستگیا، بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک بسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا تو توپخونه تماشای دار زدن
نصف شبا رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
صدای رادیوش میاد
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 12:50  توسط مجتبی غریبی  | 

شادی یعنی لبخند...
نه قهقهه...
قهقهه زدن جنون است...
نمک لحظات است...
اما گاهی آن قدر شور می شود که
فشار خونت می چسبد به سقف فلک
و دیوانه می شوی...
درست مثل این چیزی که اینجاست! توی این دانشکده!
درست مثل این دردی کش هایی که مستی شان دارد تمام می شود و خماریشان آغاز...
دیوانگی و مستی ش هم درست و حسابی نیست تا
سه فاز این دنیای سنگین بر دوش انسانها
از سر آدم بپرد،
مستی نکرده باید خماری بکشی...
این را می گویند،
آش نخورده و دهان سوخته...

* من از این آدمها اشباع شده ام! از این آدمهای شلوغ پر قهقهه... بعد از آنها هم از همه ی آدمها!

**ماه که قرص می شود، بعضی آدم ها، گرگینه می شوند و مثل گرگ می درند... دیوانه ها هم دیوانه تر می شوند... احساس می کنم یک همبستگی معنی داری این وسط وجود دارد... یعنی آن موقع ها که دیوانه می شوی و دوست داری مثل گرگ همه چیز را تکه پاره کنی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 2:26  توسط مجتبی غریبی  | 

آدمها تنها که می شوند، شروع می کنند به درخشیدن و عصاره ای از درخشان ترین این افکار و حالات، از لا به لای کلماتشان شارش می کند روی سر بقیه ی آدمها...
آن موقع است که بقیه باید سکوت کنند و تماشا...
اما اغلب نمی فهمند و تمام سعی شان را می کنند که آن منبع درخشان را در دستانشان بگیرند...
اما فقط مزاحم تنهایی آن آدم می شوند...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 1:42  توسط مجتبی غریبی  | 

یک

کوچک که بودیم. راهنمایی علامه حلی یک می رفتیم... کلاس دوم، اندیس چهار... آن موقع کلاس هماهنگی داشتیم. خیلی هماهنگ! طوری که یه هو با هم شروع می کردیم شعار دادن بدون هماهنگی قبلی! یا یه هو به ناظم مان، بی ادبی می کردیم! یا نمی دانم یه هو، خودمان را تحویل می گرفتیم... حتی یکی از معلم های عزیز هم بود که لیدر کلاس تشریف داشت و اسم کلاس را گذاشته بود صفا سیتی، تو بخوان زایان ماتریکس یا سرزمین موعود یهود یا نمی دانم هر چه که دلت می خواهد... کلی هم خوش به حالمان بود... فکر کنم نصف بیشتر خوشیمان هم، از بابت این بود که بقیه می دیدند که ما چقدر خوش به حالمان است و چقدر هماهنگ... آن وقت انا الحق مان به هوا می رفت... یادم است، در کنار کاریکاتور های کلاسی، یکی از ادیبانمان هم سروده ای گفته بود که هر بیتش، در وصف یکی از هم کلاسی ها بود... آخ که چقدر نوستالژیک می شدیم!

بچه بودیم دیگر... دوست داشتیم دیده شویم! دوست داشتیم با حال باشیم و با حال پنداشته شویم!

عرض می کردم... آن موقع ها، بچه ها، سر با حال بودن با هم مسابقه می گذاشتند. مسابقه ی درونی... سر اینکه چه کسی بتواند انرژی بیشتری بدهد...  سر اینکه چه کسی با حال تر است... سر اینکه چه کسی بیشتر از کلاس اخراج می شود! باورت می شود که سه نفر بودیم که رکورد دار بودیم! من هم بودم! سال بعدش قول دادم که آدم شوم! شدم هم به خیال آن روزهام... چون دیگر اخراج نشدم، جز یک بار!

این دانشکده، مرا یاد آن روزهام می اندازد...

 

دو

داشتیم می رفتیم رصد. خیر سرمان، ستاره رصد کنیم و دشت وسیع و سکوت و آرامش و تفکر و اوووووووووه... کلی چیز خوب و متعالی و مال آدم بزرگها! همین پارسال بود، از طرف گروه نجوم... البته باز تو انگار کن که بچه بودیم! یک پارکی بود سر راه. از این پارک هایی که سرسره دارند و تاب و چرخ و فلک! خوب معلوم است که سوار شدیم! حرفی می زنی ها... سوار چرخ و فلک هم شدیم! بچه ها می چرخاندند... هی چرخاندند، چرخاندند... دستانم از وسط رها شده بود. و کمرم قوس گرفته بود به سمت بیرون و به میله فشرده می شد و هی فریاد می زدم آی کمرم. اوضاع داشت بحرانی می شد. از چرخ و فلک همیشه حالت تهوعش را یادم مانده است و سرگیجه هاش... داشتم بالا می آوردم و سرم گیج می رفت و منگ می شدم (اینجاش دروغ است! برای فضاسازی گفتم) چرخ و فلک را ایستاندند با فریادهای من... خوب بچه بودند دیگر!

این دانشکده، مرا یاد آن ماجرا می اندازد... نه عزیزم! بیشتر فکر کن. کلی مفهوم پشت این بند است!

 

سه

من شخصیت مستقلی دارم. یا حداقل سعی می کنم داشته باشم. حداقل ترش سعی می کنم که فیلمش را بازی کنم.

هر چه خواستی از این دو بند برداشت کن. مهم نیست- از نظر روحی برام! این مهم نیست را هم تحت هر کدام از این سه جمله ی بالا که خواستی ترجمه کن! آن هم مهم نیست! باز این یکی مهم نیست را هم تحت... آن قدر برو جلو که خودت خسته شوی!

 

چهار

دوست دارم، ریش نگذارم! منظورم این است که دوست دارم ساده بگردم. امروز هم دوست داشتم ساده نگردم! فرقش خیلی زیاد است که تو خودت دوست داشته باشی یا برایت دوست داشته باشند! امشب هم باز همه ش را زدم! چون دوست داشتم. بعد از آنکه دو روز آن لباس های نو را هم پوشیدم، باز شلوار لی ساده ام را پوشیدم! چرا؟ چون سادگیش برام زیبا بود. برای خودم زیبا بود! متوجهی که؟ باز اگر خواستی برو بند سه!

 

پنج

یک بار از قول دوستی نوشته بودم که براش کم پیش می آید که آدم ها آن قدر مهم شوند که بخواهد از آنها نقدی کند...

 

شش

علی حسن پور! من خیلی تو را دوست دارم!

به بقیه:

بند شش و بقیه ی بندها ربطی به هم ندارند! حالا تو اگر خیلی دوست داری، توهم توطئه بزن... مهم نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 23:52  توسط مجتبی غریبی  | 

فکر می کنم... فکر که نه... بهتر است بگویم به نظرم می آید... چون تحقیقی در این زمینه نکرده ام.
خواست های متعالی انسان های قدیم، از این جنس بوده است که راهی جلوشان بوده است. یا حداقل راه های معدودی جلوی پاهاشان بوده است. تنها زاد و توشه ی رسیدن، پایداری بر آن راه بوده است. بنابراین در ادبیات مردم معناگرای گذشته که نگاه کنیم، مثل حافظ، مولوی و شاعران و عارفان و درویش مسلکان دیگرمان، قسمت زیادی از ابیات و خطوط، صرف تهییج احساسات و تلقین استقامت و صبوری به رهروان می شود. امید به روشنی، مدام در پیش چشمان آنها بوده است و مدام این حس تلقین می شده است که تا رستگاری جاوید، به اندازه ی قدمی بیش فاصله نیست. این ادبیات را جزو غم های شیرین و روشن دسته بندی می کنم. در این ادبیات، همه چیز بسیار روشن و واضح است. حقیقت معلوم است که کجاست. راه پیداست. یا بهتر بگویم اگر کل راه پیدا نیست، پله ی بعد پیداست. اصول اخلاقی، مثل مروارید، می درخشند. انسانی در آن زمانه اگر خواست به معنایی دست یابد، می رود، تلمذ یک استاد عرفان را می کند. استاد، اگر خیلی وارد باشد، با توجه به باطن و ظاهر آن شخص، می گوید، تو روزی پنج بار این ذکر را بگو، ده بار، مراقبه کن. بیست و پنج بار، به خدایت فکر کن. و فردا بیا، تا بقیه اش را آموزشت دهم.
در ادبیاتی که در این عصر می بینم، هجمه ی نور و ظلمت، آن قدر زیاد است که چشمان را نابینا می کند. در حقیقت، در این عصر، اکثرا متوقف می شویم به سردرگمی چند راهی ها و پیچیدگی ها و ... انسان در این عصر، انسانی که کمی از دنیای سنتی و فرهنگ سنتی خود فاصله گرفته باشد، بیش از آنکه علاقه به تلقیناتی از این دست داشته باشد، آرزومند یافتن پله ی بعدیست. او مدام سر به زمین می کوبد و فریاد بر آسمان بر می آورد تا پله ی بعدی را بیابد. تا راهی در این همه بیراهه را بیابد و بتواند به آن راه ایمان بیاورد. این حس سردرگمی کشنده، این حس توقف، علیرغم تلاش زیاد آن قدر تلخ هست که تمام چشمه های ادبیات را از غم های تلخ مملوء کند. نتیجه اش زیستن انسان ها در خستگی، و خستگی آنها از زیستن و شروع حیات شان شده است و اصلا پرسیدن این سوال که چرا خدا اختیار آمدن را در دستان آنها قرار نداد. پس ادبیاتی که برای ارتباط با چنین انسانهایی لازم است، زبان و حرف دیگری را طلب می کند. مثلا حرفهای فروغ و یا این همه دل خستگی های بلاگستان. این همه رمان های دلگیر کننده و ...
نمی خواهم بگویم، جریان عمده همین است. صرفا می گویم جریانی که بیشتر انسان ها را در این دوره با خود می برد، چیزی از این سنخ و این همه تاریک و تنگ و دلگیر کننده است.
یاد مقدمه ی مصطفی ملکیان می افتم در کتاب "راهی به رهایی". دل نگرانی اندیشمندی مثل مصطفی ملکیان، بیش از هر چیز دیگری، انسان های پوست و گوشت و خون داری هست که می آیند و چند روزی درد می کشند و می روند.

ادامه دارد...
(قسمت کردن احساسات... ظاهر، نوشتن... خدا)
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 21:53  توسط مجتبی غریبی  | 

یه مدت معنی داری بود که نه کتاب علمی می خوندم، نه توی حلقه ها و بحث های علمی شرکت می کردم نه... داشتم از این موضع  حلقه ها و کتاب ها رو نگاه می کردم که فقط می شینیم دور هم حرف می زنیم یا چیزی رو می خونیم و به هیچ نتیجه ای نمی رسیم. چون نه در اون موضوع صاحب نظر هستیم نه می خواهیم صاحب نظر بشیم... با این حال ذهنم به شدت درگیر مسائل مختلف بود. به خاطر همین در همه ی مواقع به جای توجه صرف به نتایج به فرایند های رسیدن به اون نتایج دقت می کردم که خودم، با استفاده از اون فرایندها بتونم به نتایج درست تر برسم. مثلا یه آدم رو که می دیدم، بیشتر از اینکه مثلا به اون چیزی که ازش می بینم توجه کنم، سعی می کردم با دیدن اون چیزی که ازش می بینم و کارهایی که انجام میده و نظراتی که میده و ... شخصیت و نحوه ی فکر کردن و روحیات اون آدم رو بفهمم. این طوری می فهمیدم که چه فرایندی، باعث میشه که چنین نتایجی رو من ببینم. یا مثلا وقتی کار اشتباهی می کردم یا به نتیجه ی اشتباهی می رسیدم، بیشتر از اینکه درگیر احساسات بد بشم، سعی می کردم اشتباهم رو در فرایند فکری و احساسیی که طی کردم ببینم. این طوری به خودم فیدبک می دادم و برمی گشتم. یا مثلا زیاد به خودم فکر می کنم. به اینکه احساساتم چطور و در چه فرایندهایی بالا یا پایین می شوند، به اینکه روحیات و شخصیات مختلفم چطور باعث می شوند که اعمالم و تفکراتم و حتی آرمان هام شکل بگیرند. کلا خیلی دوست دارم که این دید سیستمی رو تقویت کنم.

با همین استدلال، دوباره شروع کردم به کتاب خوندن و در حلقه های علمی و بحث ها شرکت کردن. گفتم این بار، بیشتر از اینکه دنبال نتایج باشم، سعی می کنم فرایندهایی که منجر به این نتایج درست یا غلط میشن رو بررسی کنم. این طوری فرایند ها رو یاد می گیرم. بعضی نکات رو هم یاد می گیرم. اما خودم با توجه به فرایندهایی که دارم و نکات کلیدی که یاد گرفتم، قفل ها رو باز می کنم و درست رو انتخاب می کنم.

این طوری اگر به حقیقتی برسم، خودم رسیدم. یعنی خیلی ملموس. اگر علمی رو درک کنم، خودم در جریان درک کردنش بودم و ... در حقیقت تکنولوژیش رو خودم دارم! مواد خامش رو اگر لازم باشه، از جایی می گیرم! 

کلا زیاد فکر کردن خیلی خوبه

در راستای همین حرفایی که زدم، دیروز دفتر مطالعات فرهنگی بودم. یه پست در مورد دفتر مطالعات خواهم گذاشت بعدا. اما یه موضوع مهم وجود داره؛ آدم اگر در مورد کارهاش، دیدش درست نباشه، نتیجه ی به خصوصی نخواهد گرفت. مثلا در مورد همین کارهای فوق برنامه یا همین کتاب خوندن ها و حلقه های مطالعاتی... دو نفر می تونن کتاب بخونن، اما یکی واقعا وقتش رو تلف کرده باشه!

یه مقاله ی جالب هم الان در این مورد از ایمان دیدم(خلاصه ش می کنم) و انگیزه ای شد برای مکتوب کردن حرفام! در نگاه چندم! دفتر مطالعات کافه ی خوبی(رجوع کنید به ادامه ی مطلب) به نظر میاد...

این يک کافه است. کافه-علم؛ /ايمان اديبي (ادامه ی مطلب رو کلیک کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 15:20  توسط مجتبی غریبی  | 

1
شب است و راننده ی تاکسی اصلا خوب نمی راند...
به ندرت به راننده های خطی تذکر می دهم. برای سیگارشان یا خوب نراندنشان... برای اینکه بیشتر راننده های خطی، احساس مالکیت می کنند! حتی نسبت به جان سرنشین ها...
به راننده با لحن ملایمی می گویم..."می شه لطفا یه کم آرومتر برونید..."
در حالیکه به شدت عصبانی شده است، حداقل در سه پاراگراف با سه موضوع متنوع به من پرخاش می کند...
اما من فقط دارم مناظر بیرون، کنار چمران را نگاه می کنم...
نقطه (پایان سه پاراگراف راننده)
در دلم می گویم، درخت های کنار چمران زیر نور زردرنگ واقعا قشنگ می شوند.
2
امروز داشتم از عرشه همکف رو نگاه می کردم. همکف شلوغ پر تردد رو... داشتم فکر می کردم که چه تفاوتی در جنس نگاه کردنم به آدمهایی که دارن رد می شن و موزاییک های همکف می تونم پیدا کنم! حکما اکثر آدما هم همین طورین!
البته می دونم که این دیدگاه خیلی افراطیه و دور از واقعیت! اما به نظرم یه جاهایی واقعا خوب این منحنی رو تقریب می زنه. به خصوص وقتی یه کم از دنیامون بدم میاد. به خصوص تر، وقتی یه کم خودم رو زیادی درگیر و دربند آدم ها می کنم! نمی دونم چرا باید این همه در بند نگاهی بود که بین تو و موزاییک ها فرقی قائل نمی شه!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:7  توسط مجتبی غریبی  | 

آدم های ایده آل نگر، در تب و تاب رسیدن به ایده آل های کوچک و بزرگشان معمولا سرعت نور می گیرند... یعنی کمی خطا در هدف گیری و انتخاب مسیر، معادل است با به ناکجا آباد رفتن...

به نظرم ایراداتی که به آدم های ایده آل نگر وارد است،

از دیدگاه نتیجه گرایی، این است که هیجان و شوق رسیدن به ایده آل، آن قدر در آن ها زیاد می شود که عقل نمی تواند، تمام پارامترهای مهم را ببیند... اگر هم ببیند، معمولا به دلیل هوس رسیدن، به عقب ذهن رانده می شود. به دلیل سرعتی که در رسیدن به ایده آل خود می گیرند، اصلاح کردن مسیر، معمولا ناممکن است و دیر پاسخ می دهد... غیر از آن، شرایط مختلف، باعث به وجود آمدن شرایطی غیر ایده آل در درون یا بیرون شده اند. شوق رسیدن، باعث می شود که توجه به این شرایط کم شود. یعنی توجه به موانع اصلی...

از دیدگاه درونی، با توجه به این عوامل، شانس موفقیت، در چنین فرایند انرژی بری، پایین می آید. شکست های مکرر یک انسان ایده آل نگر، باعث خستگی زیاد و تخریب اعتماد به نفس او می شود. این تخریب همه ی جنبه ها را در بر می گیرد. چون فرد ایده آل نگر، در تمامی زمینه های زندگی، این روحیه را دارد. در نتیجه اعتماد به نفس برای زندگی و تغییر، حتی تغییرهای کوچک نابود می شود. فکر می کنم خیلی از افرادی که به زندگی خود پایان می دهند، به این دلیل است. یا خیلی از مرده های متحرکی که می بینیم!

اما، به هیچ وجه این را نفی نمی کنم که انسان ها، برای آرمان ها و ایده آل هاشان باید تلاش کنند... در حقیقت وجود انگیزه، محرک فرایند انرژی بر بالاست. اما حرکت به سمت آرمان، به صورت آماری! بدون وجود انگیزه محال است. انگیزه هم تهدید کننده ی بالقوه است، هم پیش برنده...

تنها راه حلی که فعلا به نظرم می رسد این است که مهار عقل بزنیم به این انگیزه!

پ.ن:

خیلی اوقات فکر می کنم که برای فهمیدن خیلی چیزها زود است.. برای در نظر گرفتن خیلی چیزها... این حس معمولا وقتی سراغم می آید که از شکستی جدید، بیرون آمده ام، یا وقتی که به خاطر سرعت کم توانسته ام لب پرتگاهی سر ماشین را کج کنم و از بیخ گوشم گذشته است... به هر حال ما هم که جوانی امان می آید و سرمان هم حسابی داغ است و معمولا در تب و تاب رسیدن به ایده آلی هستیم... یک هو فنرمان می پرد و باز داستان سرعت نور... انگیزه ام از نوشتن نقد بالا همین است

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 19:50  توسط مجتبی غریبی  | 

یا مهیمن

وبلاگی داشتم و دارم...
آنجا، شب نوشته هام را چهار سال می نوشتم... خیلی ها آدرس را دارند، خیلی ها هم نه... شاید یک روزی آدرسش را همین بغل اضافه کردم...
نمی خواستم، نظم لطیفش را به هم بریزم. تصمیم گرفتم اینجا هم بنویسم.
بیشتر از تحلیل ها و نظراتم... و کمتر از روزمره نویسی و شب نوشته ها...
اسمش را بگذاریم عاقلانه ها... اما نمی خواهم زیاد از آنچه هستم، دور باشم... آمیزه ای از تمام آنچه هستم... تنها تصویرم از عدسیی رد شده است که بعضی جاها را بزرگ کند و بعضی جاها را کوچک... آخرش را که بگیری باز ته چهره ای دارد از خودم

نیاز بود...
اینجاها را دیگر برای خودم می نویسم تا بدانم برای چه شروع کردم اینجا را!
- نقد شدن
- ارائه کردن نظراتم و آشنایی دیگران با مهارت ها و علایقم
- عمیق تر شدن دوستی ها... شکل گرفتن دوستی های جدید
- مکتوب کردن روند فکری ام
- بعید می دانم بشود افکار پراکنده ام، را هم این جا بنویسم. چون مستلزم هر روز نوشتن است و نظرم این است که اینجا، رعایت حال مخاطب را حتما بکنم.

* مهیمن... صفتی برای پرندگان است که بال می گسترند و تمام جوجه هاشان را زیر پر و بال می گیرند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 20:6  توسط مجتبی غریبی  | 

معمولا آرمان ها و رفتارهای یک انسان، بیش از آنکه زائیده ی عقل او باشد، تابع شخصیت و روحیات اوست. در حقیقت ابتدا آرمان انتخاب می شود، سپس دلیل تراشی می شود. به نظرم، در مورد آرمان ها، بازنگری درونی و صادقانه و عمیق خیلی واجب است.
چند تا مثال جالب می زنم.

- فردی، می خواهد بزرگ شود، مقتدر شود، شجاع شود و ... هدف او این است که در آخر رهبری جریان یا کشوری را بعهده بگیرد و از این طریق مشکلات را حل کند و مسائل را پیش ببرد. / سوال- آیا بعد از تعقل، لزوما به این نتیجه می رسد که این جریان یا کشور، به رهبر نیاز دارد؟ آیا حل مشکلات این جریان یا کشور، در گروی رهبر است...

- فردی، شخصیتی تایید طلب و بسیار در گروی نظرات انسان ها دارد. او سعی می کند که شبیه یکی از شخصیت های بزرگ شود. /سوال- آیا فرد، وقتی به آرمان خود رسید، در ضمیر خود، از این که در چشم دیگران این قدر بزرگ است، خوشنود نیست؟

پ.ن: سه ساعت و سه ربع دیگه باید سر کلاس دکتر نایبی باشم!
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 4:41  توسط مجتبی غریبی  |