نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
لحظه های با شکوهی وجود دارند
که به من می گویند
چقدر زنده ام هنوز...
مثل آن لحظه های کوتاهی که ما، آن روح های گره خورده به هم، سرشار می شویم از همدیگر...
اين بازي، استعاره اي از كدام معناي جدي است؟ كنايه اي از چيست؟ معناي جدي! منظورم چيزي نيست كه ارزش زندگي كردن داشته باشد، زندگي كردن را اين طور كه نگاه كني، ارزش آن چناني قاعدتا ندارد. از ديد يك آدم هشتاد نود ساله كه تا ته زندگي را زندگي كرده است، ارزش آن چناني قاعدتا ندارد، جز يك مشت خاطره كه لبخند به لب بياورد و از آن نگاه هايي كه پوزخند بزند به آنهايي كه دارند دست و پا مي زنند توي زندگيشان. منظورم چيزي است كه ارزش آن را داشته باشد كه از نبودن به بودن افتاده باشيم. چيزي كه به آن بي عاري عدم بي ارزد. قرار بوده چه چيز را ببينيم؟
بگذار خوشبين باشيم به زندگي.
پ.ن:
گاهي فكر مي كنم كه وقتي مي رسي سال سوم، سال چهارم... ديگر حتي آرزوي آن هم نمي كني كه باز برگردي سال اول... سال اول، يعني فقط خاطره اي كه بايد به آن لبخند زد. ديگر آن انرژي براي برگشتن به سال اول نيست و شروعي دوباره...
گاهي فكر مي كنم كه وقتي به آن آخر عمر مي رسي، ديگر آن انرژي براي بازگشت به سالها قبل نيست. فقط بايد به آنها لبخند زد. به قول نويسنده ي ژان كريستف، به آن روح قديم، بدرود مي گويي و زندگي بعدي را شروع مي كني.
که از آن همه ی حجم حیات مکیده می شود...
همه ی آن انرژی لازم، برای ادامه...
همه ی آن ایمان...
پ.ن:
شمع،
روشن که شد،
یا در زجر بودن است،
یا در حسرت خاموش نبودن...
حکایت ماست، حکایت شمعی که روشن می شود...
حکایت زجر هایی متناقض با هم. حکایت تنگناهای بی نهایت، که از این تنگنا، به آن دیگری پناه می بری و هم زمان، دوست داری این بازی را. دوست نداری که از صحنه پایین بکشندت.
گاهی فکر می کنم، این تنها ایمانی است که آخر از همه بر باد می رود.
ایمان به اینکه دوست داری باشی! گیرم از بی طاقتی، مچاله شده، زیر بار همه چیز...
نزدیک به ۱۵ نفر اسم اینجا نوشته بودم، که اینجا را بخوانند.
قلم گرفتم. اینها بخوانند: رها، محمد اکبرپور، علی، فریده، امین جود
Maslow's hierarchy of needs
![]()
از این به بعد، پیوندها،
دشوار گره می خورند.
ما، دیگر سخت عاقل شده ایم...
مورچه به نظر، در تنهایی خودش داشت تجربه ها می کرد و پا بر خشکی های ناشناخته می گذاشت! ولی خوب، من از صد و هشتاد سانت بالاتر گفتم، زکی!
که یک عمر به دوش می کشی
گاهی این طوری می شوم، ولی زیاد دوام نمی آورد. صدای دختر بچه های هفت، هشت ساله ی مدرسه ی کنار دانشگاه می آید. سرود می خوانند. جیغ می کشند. می خندند. سر کلاس هفت و نیم صبح نشسته ام. طبقه ی سوم ساختمان. آسمان باز است. برج میلاد معلوم است. کوه های سر تهران هم.
من به آینده شان فکر می کنم و حس تهی بودن به سراغم می آید و می رود.
**
وقتی یک من قوی درون آدم باشد، و من های دیگری نه به آن قوت. معمولا، ادامه ی راه از این سناریوها خارج نیست:
۱. من قوی، من های دیگر را هم بالا می کشد.
۲. من قوی، بر من های دیگر سخت می گیرد و من های دیگر، شورش می کنند. شورش توده هایی ضعیف که به یکباره همه چیز را به موجی سهمگین می برد.
بسته به اینکه من قوی، تا چه اندازه خام باشد، گزینه ی ۲، محتمل تر می شود. پس، یک فرضیه این است که اگر من قوی، در سن های پایین تر، فعال شود، احتمال سقوط بیشتر است.
بسته به اینکه انسان، تا چه حد ایده آل نگر باشد، خطر فاجعه بیشتر است.
***
پدربزرگ، خردتر که بودیم، داستان من درآوردی پیرزنی را می گفت که تمارض کرده بود و زیر تشکش، مقداری نان خشک ریخته بود. طبیب که بالای سرش می آمد، روی تشکش، غلت می زد و صدای شکستن استخوان هایش را به گوش طبیب می رساند. دیدم این داستان چه خوب است برای سناریوی ۲.